تبليغاتX
کلیک کن موج 133 مگا هرتز


موج 133 مگا هرتز

سلام دوستان

بابا این علی جون ما خیلی کارش درسته  آخه زحمت آپ کردن وبلاگ فقط رو دوش همین آقاست

میخواستم از همین جا بابت تمام زحمتهایی که می کشه ازش تشکر کنم

دیدی چی شد داشت یادم میرفت....

" علی جون تولدت رو تبریک میگم امیدوارم همیشه موفق باشی"

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت توسط علی| |

سلام دوستان

چند وقتی میشه که خیلی به کارهایی که تا حالا تو زندگیم انجام دادم فکر میکنم

رویاهایی که قبل از خواب تو اونا غرق میشم . اشتباهات بزرگی که چه خواسته و چه ناخواسته اونا رو انجام دادم

عاشق شدن تو سن کم / منجلاب اعتیاد / شیطان پرستی و آخرین اشتباه بزرگم خودکشی

دیگه خودمو نمیخوام دست بالا  بگیرم دارم غرور شکستمو دوباره بازسازی میکنم ...

هر کدوم از ما چه دختر و چه پسر برا زندگی آیندمون ایده ال هایی داریم (همون هدفها) نمیدونم تا حالا این حس بهتون دست داده که احساس خلا بزرگی در خودتون حس کنین و بخواین این حس عجیبو با چیزی پر یا برطرف کنین

من اوایل کار این وبلاگ فقط در مورد موسیقی متال و ساتانیسم (شیطان پرستی) پست مینوشتم چون اون زمان به نظر خودم اون خلا رو با اونا پر میکردم

هیچ کدوم از این چیزا نتونست منو ارضا کنه . خواستم تنهایی خودمو با جنس مخالف خودم پر کنم همون موقع با نگین آشنا شدم

از اون موقع به بعد اسم این بلاگ رو (MY Real LIFE / "زندگی واقعی من ") گذاشتم چون به نظر خودم آدمای زیادی هستن که شاید میتونستن با خوندن بیوگرافی زندگی من انتخاب و راه و روش غلط زندگیشونو عوض کنن و خیلی از کارهایی که من کردم و به جایی نرسیدم رو تجربه نکنن (آخه هر چیزی ارزش تجربه کردن نداره بعضی وقتا خوبه از تجربیات دیگران استفاده کنی)

 معنای واقعی زندگی تو عصر جدید همینه :

"... آری بدون سوختن و خاکستر شدن و دوباره برخاستن هیچ موجودی به وجود نخواهد آمد. درد عظیم است که انسان را تذهیب مینماید.و او را برای رویارویی با زندگی و رسیدن به اهداف عالی تر مهیا میسازد . من عشق می رزم به این فرا انسان هایی که با اقتدار و سعی غرور آمیز خود از این ورطه خارج می شوند و با نور فرزانگیشان چشم همه را کور میکنند.و همچنان با نفرتی تمام بیزارم از بوزینه هایی که نمیتوانند خویشتن را پیدا کنند و همان جا می مانند و چه بهتر که بمانند و بپوسند.چون به آنان نیازی نداشته و نداریم .

ما آموخته ایم که بیماری هایمان را با فراموش کردن درمان کنیم نه با دارو . که البته اینها را نیز فراموش خواهیم کرد"

موفق باشم و باشید (رضا)

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت توسط علی| |

سلام دوستان

حتما شما هم این موضوع انشا خوب یادتونه "علم بهتر است یا ثروت ؟ "

حالا من میخوام به همه یه موضوع جدید بدم "عشق بهتر است یا ثروت؟ "

وقتی تو این زمونه همه چی به پول ختم میشه حتی عشق بهتر آدم بمیره تا زنده بمونه و ببینه کسی که این همه دوسش داشت بخاطره پول از آدم دلسرد میشه و میگه "اتیشی که خیلی شعله ور باشه سریع خاموش میشه"

آره درسته تو این زمونه دیگه عشق معنی نداره فقط پول اگه پول داشته باشی بهترین هارو داری اگه نه هیچی نداری هیچی .........

با پول میتونی همه چی بدست بیاری ولی با عشق و این جور حرفا حتی کسی ام که میگه دوست داره خالی میبنده و تره هم برات خورد نمیکنه

پس یادتون باشه زندگی تونو وقف پول کنین نه عشق

دیگه لازم نیست شب بیدار بمونین و تا صبح گریه کنین که ایا بهش میرسین یا نه

فقط به فکر پول باشین چون با اون میشه همه چی خرید حتی "عشق"

موفق باشم و باشید (رضا عاشق دیروز فارغ امروز)

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت توسط علی| |

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيم ،مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی شد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود !

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت توسط علی| |

سلام دوستان . مرسي از همه شما

واقعيت اين است که داشتن يک رابطه خوب و لذت‌بخش مثل کاشتن يک نهال است که به شدت نياز به رسيدگي و مراقبت دارد و نمي‌توان آن را به حال خود رها کرد، پس بهتر است:

اول: حواسمان باشد که احساس، بازوهاي قوي دارد و نبايد قدرت اين بازوها را دست کم گرفت. هر وقت احساس عصبانيت و ناراحتي شديد مي‌کنيد، مغز آنچه را که در اطرافتان رخ مي‌دهد با آن احساس منفي مرتبط مي‌کند پس در اين حالت از ديدار و صحبت با هر کس، خصوصاً با همسرتان خودداري کنيد تا حلقه‌ي ارتباط منفي در ذهنتان ايجاد نشود، حلقه‌اي که عصبانيت و ناراحتي را به حضور همسرتان ربط دهد!

دوم: اين که اگر داريد با همسرتان مشاجره مي‌کنيد مراقب باشيد که اين مشاجره با عصبانيت شديد يا توهين تمام نشود چون در اين صورت باز هم مغز شما مشاجره با همسرتان را با عصبانيت و توهين مرتبط مي‌کند و در آينده هر بحث کوچک شما به مشاجره‌اي شديد منجر مي‌شود. در مشاجره‌ها بهتر است هر دو طرف، حرف‌هاي خود را منطقي، قاطع و کوتاه بيان کنند و زود به بحث خاتمه دهند.

سوم: اين که اگر در مشاجره شديدي گير افتاديد به جاي آن که آنقدر مشاجره را طولاني کنيد تا از فرط عصبانيت ديوانه شويد، از يک روش ابتکاري براي تغيير حالت و احساس استفاده کنيد.

حتما امتحان كنيد...

                                                                                        برگرفته از وبلاگ "ازدواج با برکت" (رضا)

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت توسط علی| |

سلام دوستان

من تا جمعه میرم تبریز یه کار مهم برام پیش اومده که در راستای کار جدیدم هستش تو این چند روز زحمت آپدیت کردن بلاگ رو دوش علی و نگین هستش

ضمنا جناب دوست صمیمی نگین خانوم من قصد شکستن دل نگین رو نداشتم و تا دیروز نمیدونستم اینقدر زود رنج هستش عذر خواهی رسمی هم کردم از این جور مسائل تو دوستی های معمولی پیش میاد رابطه منو نگین که فراتر از این حرفاست

خیلی هم که دوست داری کمک کنی یه کم دلداریش میدادی

تا بعد

موفق باشم /باشیم/باشید

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت توسط علی| |

                  

سلام دوستان

امروز بعد از ظهر با یکی از دوستام که بچه سعادت آباد هستش رفته بودیم یه چرخی بزنیم

یاد اون زمانی افتادم که خودمون هم تو سعادت آباد زندگی میکردیم یه حسی بهم میگفت مردم اینجا غریبن

نمیدونم چرا ولی یهو تو میلادنور قاطی کردم اونم مثلا تو سیتی سنتر دبی

واقعا چرا باید این همه سطح مردم با هم فرق داشته باشه

وقتی میرم این جور جاها خیال میکنم رفتم اروپا

همیشه دلم میخواست زنم بچه این جور جاها باشه ولی حالا خدا رو شکر میکنم که این طور نشده و نخواهد شد

من به نگین به صافی و سادگیش افتخار میکنم

نگین من نه بینی شو عمل کرده نه هر روز دنبال مده نه هزار تا کثافت کاری که اونا در میارن

حالا میخوام بگم از همین جا داد بزنم "نگین عزیزم دلم برات تنگ شده چه طور دوری تورو یک سال تحمل کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت توسط علی| |

سلام دوستان

محمد نظر داده که عشق کیلو چنده خودتونو اوسکول کردین از همین جا بهش میگم اوسکول امثال تو هستن که هر روز دنبال یه دخترین اونم فقط برا سکس نه چیزه دیگه

عشقو نمیتونم برات معنی کنم چون نمیفهمی من قبل از نگین با هر جور دختری در ارتباط بودم با هر جور فرهنگی مایه داراش که از بس طمع نداری رو نچشیدن فقط فکر بینی عمل کردن و پز دادن جلو اینو اونن یا فکر لباسو هزار تا کفتو زهر مار دیگه چون فقط بخدا یه شب طمع گشنگی رو نچشیدن

شکم سیر چی میفهمه عشق یعنی چی

خیلی رو میشناسم و نمیخوام ضایعشون کنم اومده وبلاگ مینویسه با یه مشت چرت و پرت مثلا یه نمونش "جسم ما آرزو دارد موسیقی مرگ بنوازد " شاید جسم تو آرزو دارد بچه جون ولی من که مرگو با خودکشیم لمس کردم دیگه آرزو ندارم

تازه فهمیدم زندگی چقدر چیزای قشنگ داره خیلی دوست داری معنی واقعی به قول خودت زندگی سگی تو بفهمی اینم راهش:"از اون پیله ای که برا خودت درست کردی بیا بیرون پرواز کن چشمتو به روی واقعیت زندگی که عمری بستی باز کن "

میدونین عشق منو نگین مثله چیه اینو خوب بخون و روش فکر کن

دکتر علی شریعتی :"عشق مثله یه دریاست اگه کسی رو دوست داشته باشی توش شنا میکنی ولی اگه عاشق کسی باشی تو دریای عشقش غرق میشی"

حالا بشین فکر کن ببین معنی شو میفهمی

بیان عوض شیم تا کی باید با اینو اون لاس بزنین به اسم عشق

عشق واژه مقدسی هستش با کاراتون از قداستش کم نمیشه ولی تو ذهن بعضی ها بد تعبیر میشه

موفق باشیم و باشید (رضا)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت توسط علی| |

سلام دوستان

از این به بعد تصمیم گرفتم که هر روز وبلاگو آپ کنم با دستنوشته هام البته

علی و نگین جون هم که هر کدوم به نوبه خودشون دارن منو تو همین راستا کمک میکنم

من عادت دارم هر روز صبح یه سری بیام تو نت و نظراتی که چند وقتی هست کم لطفی میکنین و نمیدین رو چک کنم  بعدش میرم سراغ بقیه کارام

امروز نمیخوام پست انتقاد آمیزی کنم ولی فردا قصد دارم یکی از این پست هارو بزارم

ضمنا یه تصمیم جدی هم گرفتم و اون این هستش که با واقعیت زندگی روبرو شم

فکر کنم دوری من و نگین هم یکی از این واقعیت هستش که البته فقط میتونه از نظر فیزیکی اونو از من دور کنه چون همیشه /هرجا/و هر لحظه یادش باهامه و هیچ کس جز خدایی که بهم لطف کرده و اونو بهم داده نمیتونه بگیره

در نتیجه بازم میگم عاشقشم البته از نوع حقیقش نه مجازی

موفق باشیم و باشید (رضا)

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت توسط علی| |

سلام دوستان

این پست برا این گذاشتم چون عاشق مردان آزادیخواه هستم . اینان که اگر بودند وضع کنونی جهان اینگونه نبود یادشان گرامی و روحشان غریق رحمت باد (رضا)

منبع :www.peymanemeli.com


 


                             مسعود، چگوارا، چمران
                          ________________________________________
                           
 دكتر بابك مختاري
                          ________________________________________
‏ ‏
                         استاديار دانشگاه شهيد چمران اهواز

هميشه وقتي نام چه‌گوارا را مي‌شنيدم با شناختي که از او داشتم ناخودآگاه تحسينش مي‌کردم. شهادت احمد شاه مسعود، ‏شير دره پنجشير، تلنگري بود برايم و با خود گفتم که مسعود مظلوم و مسلمان ما چه از چه‌گواراي بزرگ کمتر داشت که ‏دلاوري‌هايش همچون چه‌گوارا، بازتابي جهاني پيدا نکرد. البته او آنقدر مظلوم بود که شهادت دردناکش هم در غوغاي يازده ‏سپتامبر گم شد. مدتها در انديشه بودم که آيا اگر مسعود ما، مسلمان نبود باز هم به همين گمنامي مي‌ماند و چرا روشنفکران و ‏نويسندگان ما که اينقدر در ستايش چه گوارا سخن رانده اند از شجاعت مسعود چندان سخن نمي گويند؟ اين دلمشغولي و ‏سوالات بي جواب توجهم را به بزرگمرد مسلمان ديگرمان، يعني شهيد دکتر مصطفي چمران جلب کرد. دو سال در مورد اين سه ‏قهرمان مطالعه کردم ولي هرچه بيشتر مي‌خواندم بيشتر به اين نکته تلخ واقف مي‌شدم که شايد اگر چمران و مسعود ما ‏مسلمان نبودند دلاوري‌ها و ايثارگري‌ها يشان بسيار بيشتر از چه گوارا نمود جهاني پيدا مي‌کرد.

                                     

مقايسه کنيد و ببينيد چه روح بلندي دارد کسي كه دانش‌آموخته دارالفنون، دبيرستان البرز، دانشکده فني، دانشگاه کاليفرنيا و ‏برکلي است؛ به يکباره از آمريکا رهسپار مصر مي‏شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر،‌ سخت‏ترين دوره‏هاي چريكي را ‏مي‏آموزد. به لبنان مي‌رود و با کمک امام موسي‏صدر، حركت محرومين و سپس جناح نظامي آن، سازمان «امل» را براساس ‏اصول و مباني اسلامي پي‏ريزي مي‌نمايد و از قلب بيروت تا قله‏هاي بلند كوه‏هاي جبل‏عامل و در مرزهاي فلسطين اشغالي از ‏خود رشادت‌هاي بسيار به يادگار مي‌گذارد. با پيروزي انقلاب اسلامي بعد از 23 سال دوري، به ايران باز مي‏گردد. معاون ‏نخست‏وزير مي‌شود اما در تهران نمي ماند و با تلاشي کم نظير، مسئله كردستان را تا حدود زيادي فيصله مي‌دهد. وزير دفاع و ‏نماينده مجلس مي‌شود؛ اما باز هم ميز اغوايش نمي‌کند، به اهواز مي‌رود و در آنجا ستاد جنگ‏هاي نامنظم را تشكيل مي‌دهد. ‏با تدبير مناسب از سقوط اهواز جلوگيري، فتح سوسنگرد و ارتفاعات الله اکبر را رهبري مي‌کند و... و سرانجام در 31 خرداد 1360 ‏تركش خمپارة دشمن او را به ديدار معبودش نائل مي‌سازد. اين در حالي که او مي‌توانست در آمريکا يا حداقل در تهران بماند و ‏گرماي سوزان خوزستان را به جان نخرد؛ اما مي‌آيد و در قماري عاشقانه و بزرگ با پروردگار خويش جانش را مي‌بازد. آنچنان در ‏عاشقي مي‌پيچد که عقل و دل و انديشه يکبارگي از بيخ و بن مي‌سوزاند:

اين بار من يکبارگي در عاشقي پيچيده‌ام 
اين بار من يکبارگي از عافيت ببريده‌ام
دل را زخود برکنده‌ام، با چيز ديگر زنده‌ام 
عقل و دل و انديشه را از بيخ و بن سوزيده‌ام ‏
‏ ‏

هر چند پرآوازه نشدن نام احمد شاه مسعود در عرصه جهاني با توجه به مسلمان بودن، همزماني شهادتش با واقعه ‏يازدهم سپتامبر، بي ثباتي‌هاي کشور افغانستان و فقر و بيسوادي حاکم بر اين کشور قابل توجيه ولي غير قابل دفاع ‏است؛ اما گمنامي انسان بزرگي چون چمران در کشوري که روزنامه نگارانش به سادگي و يک شبه از شهردار اسبق ‏تهران، اميرکبير جديدي مي‌سازند و سياستمدارانش رييس جمهور فعلي و شهردار سابق تهران که خود را نوکر مردم ‏مي‌داند، تا مرتبه پيامبري بالا مي‌برند؛ نه تنها غير قابل دفاع، بلکه غير قابل توجيه است.آنچه در اين زمينه بيشتر مايه ‏تاسف است؛ اين است که جامعه دانشگاهي که چمران عضوي از آن بوده؛ نتوانسته در پاسداشت حريم اين مرد بزرگ ‏نقش چنداني ايفا کند.

از ويژگي‌هاي بارز شخصيت چمران مي‌توان به تاثيرگذاري اجتماعي، توجه جدي به نيازهاي اصلي کشورش و بيزاري اش ‏از عافيت طلبي بوده که متاسفانه جامعه دانشگاهي ما- همانطور که پيشتر هم گفته ام- در اين زمينه‌ها با ضعفي جدي ‏روبرو است و چاره انديشي در اين موارد، امري ضروري به نظر مي‌رسد. يکي از کارهايي که مي‌تواند هم به بزرگداشت ‏شهيد چمران کمک کند هم موجب نزديکي بيشتر جامعه دانشگاهي به بدنه اصلي جامعه گردد اختصاص جايزه‌اي به نام ‏اين بزرگوار براي استاداني است که تاثيرگذاري اجتماعي زيادي دارند يا اينکه در حل مشکلات اساسي جامعه نقش ايفا ‏کرده و در جهت نزديکي بيشتر جامعه دانشگاهي کار مي‌کنند همانند جايزه اي که از سال جاري به اسم شهيد آويني به ‏مستند سازان اهدا مي‌گردد. بنياد نخبگان مي‌تواند مقدمات چنين کاري را، با فراهم کردن آيين نامه مناسب آماده کند و ‏دانشگاه شهيد چمران که متبرک به نام اين عزيز است؛ برگزاري و دبيرخانه دائمي آن را داشته باشد. با توجه به اينکه هم ‏اينک در زمينه‌هاي علمي و پژوهشي جايزه‌هاي متعددي در کشور داريم، وجود چنين جايزه اي مي‌تواند تکميل کننده ‏فعاليت‌هاي جامعه دانشگاهي باشد. از سوي ديگر دانشگاهي که نام شهيد چمران را برخود دارد بايد علاوه بر ‏مسئوليت‌هاي عادي خويش نسبت به اين شهيد احساس اداي دين بيشتري بنمايد. اين دانشگاه مي‌تواند با اتخاذ ‏سياست‌هاي آموزشي و پژوهشي مناسب و تجديد نظر در سياست‌هاي گذشته، با ارتقاء بيش از پيش سطح ‏فعاليت‌هاي آموزشي و پژوهشي خود، نام اين شهيد را هرچه بيشتر در مجامع علمي داخلي و خارجي مطرح سازد. ‏شايد خوانندگان محترم در نگاه اول اهميت اين مسئله را متوجه نشوند اما اگر به تفاوت وجهه بين المللي فعلي و ده ‏سال قبل دانشگاه‌هاي بوعلي سينا و رازي بنگريم اهميت اين کار روشن‌تر مي‌شود. دانشگاه شهيد چمران بايد بتواند در ‏شان اين شهيد باشد. آخرين پيشنهادي که در اين زمينه مي‌توان داد اين است که سال آينده پژوهشگران کشور به صورت ‏کاملا اختياري يکي از مقالات خود را به مناسبت هفتادوپنجمين سالگرد تولد دکتر مصطفي چمران، به روح بلند اين عزيز ‏تقديم کنند.

آنقدر از چمران گفتم که بازهم مسعود مظلوم ماند اميدوارم همانگونه که نام شهداي فلسطيني و ديگر آزاديخواهان دنيا بر ‏خيابان‌هاي ما جلوه گري مي‌کند؛ نهادهاي متولي نامگذاري خيابانها نسبت به نامگذاري خيابانهايي در شهرهاي کشور به ‏نام اين قهرمان اقدام لازم را مبذول دارند. هر چند که گفته مي‌شود در عصر اتم و اينترنت ماهواره دوره قهرمان سازي به ‏سر آمده اما باور کنيد اين نسل و نسل‌هاي آينده ما به قهرماناني از اين جنس، نياز جدي دارند. اميدوارم جامعه ‏دانشگاهي، روشنفکران و ديگر عناصر تاثير گذار غير دولتي با اين مسئله مهم توجه جدي‌تري داشته باشند.‏

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت توسط علی| |


Design By : Night Skin